بديع الزمان فروزانفر
189
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
براى مأخذ اين داستان ، جع : مأخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 8 . اما نتيجهاى كه مولانا ازين داستان منظور دارد اينست كه حقيقت ، ظاهر است ولى مراتب ديد ، مختلف است و هر كس آن را ادراك نمىكند چنان كه زيبا رويان و ليلىوشان بسياراند اند اما هر كسى عاشق و مجنون وار نيست زيرا شرط عشق ، ديدهى معشوق بين است و تا آن ديده گشوده نشود جمال معشوق در نظر نمىآيد و دست عشق گريبان جان را نمىگيرد و بصحراى جنون نمىكشد و اين معنى در زندگى محسوس است و مثالهاى بسيار براى آن پيدا مىتوان كرد فى المثل يك كسى را مىبينيم كه سودايى و ديوانهى زيبايى و يا اخلاق و شخصيت ديگرى است در صورتى كه كسان ديگر هيچ فضيلت در وى نمىبينند و يا شخصى از شعر و يا آهنگ خاصى لذت مىبرد به صورتى كه از حال طبيعى خارج مىشود و ديگر كس آن شعر و آهنگ را مىشنود و پندارى كه هيچ نشنيده است يا هم عصران حضرت رسول اكرم ( ص ) كه چشم بر جمال آسمانى او مىگشودند و در مراتب ايمان و جانبازى متفاوت بودند و منكران از ديدن آيات و معجزات منكر تر و دشمن تر مىشدند پس اصل آنست كه آدمى ديدهى حق بين و زيبايى شناس و حقيقت نگر داشته باشد و در غير اين صورت ، وجود معشوق و ظهور جمال ، از چشم او پنهان مىماند و از عشق بازى بىنصيب و محروم ابدى مىشود و بدين مناسبت گفتهاند : معشوق به چشم دگران نتوان ديد * جانان مرا به چشم من بايد ديد مرصاد العباد ، ص 47 و مولانا فرموده است : آفتى نبود بتر از ناشناخت * تو بر يار و ندانى عشق باخت مثنوى ، ج 3 ، ب 3781